خاطرات طنز از بچه های جبهه

داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو یه خمپاره اومد و بومممممم ..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش . بهش گفتم تو این لحظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو ...
در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت : من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم . اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید .
بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزیون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر ...
با همون لهجه اصفهونیش گفت : اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده

/ 3 نظر / 9 بازدید
حس پنهان

سلام. طنز قشنگی بود.این حاکی از روحیه ی بالای بچه های جبهه حتی در بدترین شرایطه.[لبخند] راستی بقیه مطالبتون کجاست؟؟؟ ببخشید ولی بهتره هر چه زودتر به فکر یه قالب ثابت باشید.موفق باشید[گل]

مخاطب

[خنده]خیلی باحال بود