این تیــــتر درد دارد

 

لا...لا...گل پونه ...

نه ... خوابم نمی برد.خیلی وقت است که چشم های بابا ندیده ام روی هم نمی رود

بچه که بودم وقتی خوابم نمی برد عزیز جون می گفت : ستاره ها را بشمار ... و من  به جای ستاره ها

روزهای نبودنت را می شمردم

راستی بابا، بیست و پنج سال نبودنت یعنی چند روز ؟؟

مادر که می گوید: یک قرن ...

بابابیست وپنج سال است که هر وقت می گویند: نام پدر ؟ صدای سوختن دلم را می شنوم ...

بابا مادر هنوز فکر می کند که تو می آیی ...

هر سال من را می فرستد شلمچه دنبال تو بگردم و خودش خانه را آماده می کند برای آمدنت ...

بابا مادر برای روز تولدم شمع بیست وپنج سالگی خرید

شمع بیست وپنج سالگی خرید و من بیست وپنج سال بی بابایی ام را فوت کردم

 

بابا من دلم  تو را می خواهد ...

 

عزیز جون می گفت: همیشه بابا دوست داشت موهایت راببافدو حالا که چند تار موی سپیدم را می بیند

بغضش می گیرد و می گوید : ننه جان اگر بابا ببیند غصه می خورد

من هم میان گریه هایم می خندم و می گویم: عزیز جان بگذار غصه بخورد... چقدر بی انصاف است این داماد تو








به دلــــم برات شــــده بابام مـــــیاد امـــــشب...
/ 5 نظر / 18 بازدید
انسان

سلام واقعا خیلی دردناک بود. کاش فرزندان شهدا و جانبازان رو بهتر درک میکردیم.

سلام خسته نباشی به وبلاگ منم هم یه سر بزن

ریحانه

سلام عنوان خیلی جالبی انتخاب کرده بودین ممنون به مام سربزنین

سلام وقتی با چند ساعت بی خبری از بابا دل یه دختر بی قرار میشه تازه میشه درک کرد 25 سال بی بابا بودن یعنی چی... قابل توجه کسانی که بی خبر از دل پر درد بچه های شهدا فقط بغض و حسادتشان را ارزانی ساعات دلهره این بچه میکنند. زیبا بود

جالب

سلام خداقوت !! پست جالبی بود[متفکر]