ماجرای نگهبانی دادن مهدی زین الدین

مثل روز بود، روزهای خوب بهاری. هر وقت آقا مهدی می آمد انگار بهار به خانه دل های رزمندگان سر می زد. آقا مهدی مثل ابرهای باران زا بود، آمدنش درست همان برکتی را داشت که باران برای زمین های خشک دارد. محال بود او بیاید و کسی از کرامت لبخندهایش بهره مند نشود.


حالا خیلی سال ها از آن روزها گذشته، اما به قول رزمنده های قدیمی؛ دست خودمان نیست هر وقت اسم آقا مهدی می آید همه چیز تغییر می کند، زمان ها وسیع می شوند و برکت به زندگی ها بر می گردد.


وقتی رسیدیم به نقطه‌ای که باید مستقر می‌شدیم، چادرها را علم کردیم و پست‌های نگهبانی را چیدیم. من پاس یکی مانده به آخر بودم. همان شب، مهدی زین الدین همراه جواد دل آذر آمده بودند سرکشی.
 قبلش هم شناسایی بودند.

 شب را همان جا توی چادر ما خوابیدند. پست بعد از من ناصری بود. می‌دانستم کجا می‌خوابد. وقتی پاس من تمام شد، برگشتم و رفتم بالای سرش. پتو را کشیده بود رویش. صورتش معلوم نبود. 


 اسلحه را گذاشتم روی پایش و گفتم: «پاشو. نوبت نگهبانی توئه» او هم بلند شد و بدون اینکه چیزی بگوید، رفت سرپست. 


 تازه چشم‌هایم گرم خواب شده بود که دیدم کسی تکانم می‌دهد.


ناصری بود:
گفت: الان کی سرپسته؟
گفتم: مگه نرفتی؟
گفت: نه، جا نبود مجبور شدم آن طرف بخوابم. تو کی رو فرستادی سرپست؟


هر دو بلند شدیم و رفتیم آنجا. دیدم خود زین الدین است. اسلحه را انداخته بود روی دوشش و داشت با تسبیح ذکر می‌گفت. هر چه کردیم که اسلحه را بدهد و برود بخوابد، نداد. 


 گفت: من اینجا کار دارم. باید نگهبانیم رو بدم، شما برین.
از پسش برنیامدیم و برگشتیم. ماند تا پستش تمام شود.

/ 1 نظر / 8 بازدید
محمد

سلام دوست عزیز زیبا بود مطلبتان ....موفق باشید