خاطرات شنیدنی همسران شهدا از مراسم ازدواج

 

نماز شکر

میلاد پیامبر اکرم(ص) بود که مهریه را معین کردند. همان روز هم با حضور
فامیل ها یک مراسم عقد ساده برگزار کردیم. صیغه عقد را که خواندند، رفتیم
با هم صحبت کنیم.دیدیم دنبال چیزی می گردد؛ گفت: «اینجا یه مُهر هست؟»
پرسیدم«مُهر برای چی؟ مگه نماز نخوندی؟!» گفت: «حالا تو یه مُهر بده.»
گفتم: «تا نگی برای چی می خوای، نمی دم.» می خواست نماز شکر بخواند که خدا
در روز میلاد رسول الله به او همسر عطا کرده! ایستادیم و با هم نماز شکر
خواندیم.

(راوی: همسر شهید عبدالله میثمی)

 

نماز جماعت در عروسی

شنیده بودیم نماز جماعت و اول وقت برایش اهمیت دارد، ولی فکر نمی کردیم
این قدر مصمم باشد! صدای اذان که بلند شد، همه را بلند کرد؛ انگار نه انگار
عروسی است، آن هم عروسی خودش! یکی را فرستاد جلو، بقیه هم پشت سرش، نماز
جماعتی شد به یاد ماندنی.

(شهید محمدعلی رهنمون)

 

بدون عروسی

حسن ارتشی بود و بعد از عقد باید برای گذراندن دوره، می رفت اهواز. بنا
بود بعد از دوره اش، بیاید تهران و مراسم عروسی را برگزار کنیم. هر
چهارشنبه برای هم نامه می نوشتیم. هفت روز انتظار برای یک نامه! خیلی سخت
بود. بالاخره صبرم تمام شد. دلم طاقت نمی آورد؛ گفتم: «من می رم اهواز!»
پدرم قبول نمی کرد؛ می گفت: «بدون رسم و رسوم؟!» جلوی مردم خوبیّت نداره.
فامیل ها چی می گن؟! گفتم: جشن که گرفتیم! چند بار لباس عروس و خنچه و
چراغانی؟! دخترعمو (مادر شوهرم) گفت: خودم عروسم رو می برم. اصلاً کی مطمئن
تر از مادر شوهر؟! این طور شد که با اصرار من و حمایت دخترعمو، زندگی مان
بدون عروسی رسمی شروع شد.

(راوی: همسر شهید حسن آبشناسان)

 

حرام است، حرام

نگذاشت تالار بگیریم. ما هم تمام مراسمات را توی خانه گرفتیم. خانم ها دور
تا دور نشسته بودند و طبق رسم، داماد باید می آمد کنار عروس می نشست تا
هدایای خانواده ها تقدیمشان شود.گفتم: «مادرجان! پاتختی است، همه منتظرند؛
چرا نمیای؟ اگر نیای فکر می کنند عیب و ایرادی داری! گفت: نه، هر فکری می
خوان بکنن؛ از نظر اسلام درست نیست جایی برم که این همه خانم نشستند. کنترل
نگاه ها در این شرایط سخته مادر، سخت!

(راوی: مادر شهید حسن آقاسی زاده شعرباف)

 

جهیزیه نقدی

پدرم ارتشی بود و می دانست که زندگی مان خانه به دوشی است و وسایلمان در
نقل مکان کردن از بین می رود؛ برای اینکه جهیزیه‌ام را کامل داده باشد و
خرج تجملات هم نکرده باشد، پول جهیزیه را نقد داد دستم. کمک خرج زندگی مان
هم شد. فقط یک چمدان گرفتم چهارده تومان که اندازه لباس هایم بود. همین!

(راوی: همسر شهید حسن آبشناسان)

 

یک سکه به نیت امام(ره)

وقتی آمدند برای تعیین مهریه، اول از رسم و رسوم ما پرسید واین که دوست
دارم مهریه ام چه قدر باشد. گفتم: خیلی دوست دارم برم مکه، یک سکه هم به
نیت امام خمینی بگذاریم. خندید وگفت: من هم چهارده تا سکه به نیت چهارده
معصوم می گذارم.

(راوی: همسر شهید ناصر کاظمی)

 

تنها اتاق

پسر دایی ام خلبان ارتش بود، من هم دانش سرا درس می خواندم. همین که عقد
کردیم، کلی اصرار کرد که باید مستقل زندگی کنیم؛ اما پدر و مادرم می
گفتند:«تو هم مثل پسر خودمونی، پروانه هم درس داره؛ زوده حالا بره زیر بار
مسئولیت و خانه داری. این جوری، همه شما راحتید هم ما خیالمون راحت تره.»

سخت بود، ولی این قدر اصرار کردند تا بالاخره قبول کرد. بعد هم، اتاق خودم
را که طبقه بالای ساختمان بود مرتب کردیم و یک سال اول زندگی راتوی همان
اتاق سر کردیم.

(راوی: همسر شهید علیرضا یاسی)

 

بی شک، دغدغه مقام معظم رهبری در خصوص ضرورت افزایش جمعیت ، امری است که
باید بیش از پیش مورد توجه قرار گیرد . اما پیش از آن ضروری است تا همه
مسئولان و مردم نسبت به حل چالش های فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی قبل از
ازدواج تدبیری اندیشیده تا روند مورد اشاره ، وضعیتی مثبت و قابل قبول به
خود گیرد .

 

هدیه امام خمینی

سفره عقدمان با همه سفره ها فرق داشت!به جای آینه شمعدان،تفسیر المیزان را دور تا دور سفره چیده بودیم!

برکتی که این تفسیر به زندگیمان می داد،می ارزید به هزاران شگونی که آینه شمعدان می خواست داشته باشد.

برای مراسم هم برنج اعلا خریدیم ولی فتح الله نگذاشت بارش کنیم!می گفت:
((حالا که این همه آدم ندار و گرسنه داریم،چگونه شب عروسیم چنین غذای گران
قیمتی بدهم؟!)).

برنج ها را بسته بندی کردیم و به خانواده های نیازمند دادیم.وقتی برنج ها
را می دادیم.فتح الله می گفت: این هدیه امام خمینی(ره) است.

(راوی: همسرشهید فتح الله ژیان پناه)

 

از تبار یوسف

هم خوش تیپ و زیبا بود، هم درس خوان؛ اینجور افراد هم توی کلاس، زودتر شناخته می شوند.

نفهمیدن درس،کمک برای نوشتن مقاله یا پایان نامه و یا گرفتن جزوه های
درسی،بهانه هایی بود که دخترها برای هم کلام شدن با او انتخاب می
کردند.پاپیچش می شدند،ولی محلشان نمی گذاشت؛سرش به کار خودش بود.

وقتی هم علنی به او پیشنهاد ازدواج می دادند،می گفت:(( دختری که راه بیفته
دنبال شوهر برای خودش بگرده که به درد زندگی نمی خوره! نمی شه باهاش زندگی
کرد.))

(راوی: همسر شهید محمدعلی رهنمون)

 

تقرب به خدا

دو دل شده بودم؛ از طرفی پیشنهاد ازدواج نصرالله ذهنم را آرام نمی گذاشت و
از طرفی، عدم آشنایی کافی با او،پاسخ دادن را برایم سخت کرده بود! تا
اینکه یکی از استادانم درباره اش با من صحبت کرد و همان صحبتها،آرامش را به
قلبم هدیه کرد.

استادم گفت: (( آقای شیخ بهایی از نظر ایمان خیلی قوی است و به خدا
نزدیک.به نماز شب و مستحبات هم توجه خاصی دارد؛اگر می خواهی به خدا تقرب
پیدا کنی،درخواستش را بی جواب نگذار.))

با این حرفها دیگر مشکلی برای پاسخ دادن نداشتم.

(راوی: همسر شهید نصرالله شیخ بهایی)

 

اهل نماز و روزه

خواستگارها آمده و نیامده،پرس و جو می کردم که اهل نماز و روزه هستند یا نه؛ باقی مسائل برایم مهم نبود.

حمید هم مثل بقیه؛ اصلا برایم مهم نبود که خانه دارد یا نه؛ وضغ زندگیش چطور است؛ اینها معیار اصلیم نبود.

شکر خدا حمید از نظر دین و ایمان کم نداشت و این خصوصیتش مرا به ازدواج با
او دلگرم می کرد. حمید هم به گفته خودش حجاب و عفت من را دیده بود و به
اعتقادم درباره امام و ولایت فقیه و انقلاب اطمینان پیدا کرده بود، در
تصمیمش برای ازدواج مصمم تر شده بود.

(راوی: همسر شهید حمید ایرانمنش)

 

برای تکمیل ایمان

به قد و قواره اش نمی آمد که درباره ازدواج بگوید؛اما با صراحت تمام موضوع را مطرح کرد!

گفتیم:زود است،بگذار جنگ تمام شود،خودمان آستین بالا می زنیم.

گت: (( نه،پیامبر فرموده اند ازدواج کنید تا ایمانتان کامل شود،من هم برای تکمیل ایمان باید ازدواج کنم،باید!)).

همین ها را گفت که در سن نوزده سالگی زنش دادیم!

گفتیم:حالا بگو دوست داری همسرت چگونه باشد؟گفت: (( عفیف باشد و با حجاب.))

(راوی: همسر شهید حسین زارع کاریزی)

 

بدون هیچ وجهی

بنای ازدواجم با مصطفی عشق او به ولایت بود، دوست داشتم دستم را بگیرد و
از این ظلمات و روزمرگی بیرون بیاورد.همین مبانی بود که مهریه ام را با
بقیه مهرها متفاوت کرده بود.

مهریه ام قرآن کریم بود و تعهد از داماد که مرا در راه تکامل و اهل بیت و اسلام هدایت کند.

اولین عقد در شهر صور بود که عروس چنین مهریه ای داشت یعنی در واقع هیچ وجهی در مهریه اش نداشت.

(راوی: همسر شهید مصطفی چمران)

 

باجناق خودم

پیشنهاد دادم که بیاید با خودم باجناق شود. و همین مقدمه ای برای ازدواجش شد.

به مادر خانمم گفتم:این رفیق ما،جعفر آقا،از مال دنیا چیزی غیر از یک دوربین عکاسی نداره.

گفت:مادر،اینها مال دنیاست،بگو ببینم از دین و ایمان چی داره؟

گفتم:از این جهت که هر چی بگم کم گفتم!ما به گرد پای او هم نمی رسیم.

گفت:خدا حفظش کنه.من هم دنبال همچین دامادی بودم.

(راوی: همسر شهید سرتیپ حاج محمد جعفر نصر اصفهانی)

/ 0 نظر / 88 بازدید