توسل به حضرت زهرا سلام الله علیها

لحظه ها لحظه های حساسی بود. اگر معطل می کردیم، ممکن بود بچه ها توی محورهای دیگر هم موفق نشوند. متوسل شدم به بی بی دوعالم سلام الله علیها. با تمام وجود از حضرت خواستم کمکم کنند.

در آن تاریکی شب، و در آن بی چارگی محض، یک دفعه فکری به ذهنم افتاد. رو کردم به بچه ها ، با ناراحتی گفتم: فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد، دیگه هیچ کدومتون رو نمی خوام.

یکی از آرپی جی زن ها بلند شد. محکم و قاطع گفت: من میام.

به چند لحظه نکشید، یکی دیگر مصمم تر از او بلند شد، وپشت بندش یکی دیگر. تا آمدم به خودم بیایم، تمام گردان بلند شده بودند.

/ 3 نظر / 8 بازدید
بشري

خيلي جالب بود ، يه جورايي شهدا با حضرت زهرا"س" عجين بودن ؛ خوش به حالشون . . .

همنشین

نمیدونم همچین آدمایی (در واقع همچین فرشته هایی)هنوز تو این این عالم خاکی هستن یا نه؟هستن اما اندک. . .

وحید

سلام. خوبی؟ مطلب عالی بود. ممنون [گل] راستی مطلب زیبا تر از عروسی هم قشنگ بود [لبخند]