چند نوجوان

 

 

داشتم برای خط مهمات می بردم که دیدم چند نوجوان کنار جاده ایستاده اند جلوی پایشان

ترمز کردم و گفتم شما که دهانتان هنوز بوی شیر می دهد اینجا چه کار می کنید خندیدند به

جای کرایه صلوات فرستادند و سوار شدند کمی جلو تر دژبان گفت از اینجا به بعد جلوی دید

عراقی هاست و باید با چراغ خاموش بروید من گفتم چراغ خاموش یعنی رفتن ته دره و خطّ

بدون مهمات یکی از آن نوجوانان گفت برادر ناراحت نباش بعد چفیه ی سفیدش را به گردن

انداخت و از ماشین پیاده شد او جلو ی ماشین می دوید تا من پشت سر او در جاده بروم

ناگهان خمپاره ای آمد و نوجوان... دوستش از ماشین پیاده شد و جلوی ماشین دوید لحظاتی

بعد خمپاره ای آمد و او هم به دوست شهیدش پیوست دیگری از ماشین پیاده شد او را هم

زدند وقتی به خط رسیدیم همه ی آنها عقب ماشین بودند با چشمانی بسته و لبانی خندان

 

                                       روحشان شاد

/ 5 نظر / 5 بازدید
عاشق ولایت

مثل همیشه: کوتاه، خواندنی و پرمفهوم... حق یارتون!

تلنگر

سلام. چقدر ساده جانشان را دادند،کاش ماهم اینگونه باشیم

علی تجرد

بعضی ها چه بی سر و صدا کارشون رو کردند و رفتند و بعضی ها...

انسان

سلام تا حالا همچین خاطره ای جایی نخونده بودم. ممنون.

امیر

سلام عالی عالی عالی لطفا زود به زود اپ کنید