تو که مهدی را کشتی


آقا مهدی فرمانده گروهان مان درست و حسابی ما را روحیه داد و به عملیاتی که می رفتیم تو جیه مان کرد. همان شب زدیم به قلب دشمن و تخته گاز جلو رفتیم. صبح کله سحر بود و من نزدیک سنگر آقا مهدی بودم که ناغافل خمپاره ای سوت کشان و بدون اجازه آمد و زرتی خورد رو خاکریز. زمین و زمان بهم ریخت و موج انفجار مرا بلند کرد و مثل هندوانه کوبید زمین. نعره زدم: یا مهدی! یک هو دیدم صدای خفه ای از زیر میگوید: «خونه خراب، بلند شو، تو که مهدی را کشتی!» از جا جستم. خاک ها را زدم کنار. آقا مهدی زیر آوار داشت می خندید. خودم هم خنده ام گرفت!

/ 4 نظر / 5 بازدید
باغ رضوان

سلام آپم اگر خواستی یه سری به ما بزن مثلا ما با هم دوستیم راستی اگر اجازه بدید می خواستم لینکتون کنم اگر اجازه دادید بهم بگویید

مکتب

این رزمنده ها هم چه روزگاری داشتنا! خیلی قشنگ بود.