حق همسایگی

همه در حال عزاداری هستند . بعضی ها هم مشغول زیارت عاشورا و بعضی ها نیز تشییع شهدا رو هدایت میکنند.
یکی از خانمها در بین خواهران توجه بعضی ها رو به خود جلب میکند.
او به دنبال کسی است که از او معذرت بخواهد. از او میپرسن: خانم معذرت خواهی از چی؟ از کی؟

او با چشمانی اشکبار راز ماجرا را افشاء میکند.
شاید من و نشناسین. اما من جزو اون دسته ای هستم که وقتی شنیدم می خوان این شهدا (با گریه) رو به این منطقه بیارند مخالفت می کردم. می گفتم نباید محله ما مزار مرده ها!! باشه.
اما من اشتباه می کردم. تا اینکه خواب عجیبی دیدم.
در خواب همین پنج شهید (با گریه) رو دیدم. عجب نورانیتی! یکی از اونها حرفی زد که دوست داشتم زمین باز می شد و من تو زمین فرو می رفتم.
او گفت:«شما ما رو نمی خواهید اما ما حق همسایگی رو اداء می کنیم. ما بچه معلول تو رو شفا دادیم...».
از خواب بیدار شدم. گفتم خدایا این چه خوابی بود من دیدم . نه! شهدا می خواستند من و بیدار کنند.
و من اومدم عذرخواهی کنم
و او سر بر تابوت شهید گمنام میگذارد و تنها با دل و قطرات اشک با شهدا راز و نیاز میکند.

/ 7 نظر / 5 بازدید
سحر

سلام وبلاگت عالیه روح شهدامون شاد

منتظر

گرحنجره های سابقون خاموش است/خون جگر بسیجیان در جوش است/تا هست بسیج و حضرت خامنه ای/ای پیر جماران علمت بر دوش است

سحر

سلام مرسی که به وبلاگم سر زدی ما آدمای بزرگی داریم اما آدمای بزرگ هرجای دنیا که باشند مال همه هستند.

مارکی

داره از وبت خون می چکه گمنام

بشری "مثل هیچ کس"

سلام ! داستان واقعا جالب و تاثیر گذاری بود ؛ ایشالا خدا حق شهدا رو از گردنمون ادا کنه . . . ضمنا مطالبتون همیشه برام جدیده ، قالبتون هم واقعا به شهدا می خوره : ساده و بی ریاست !

پرنیان

سلام خیلی زیبا و تکان دهنده بود، مثل همیشه. موفق باشید