خاطره شد

 

ماشالله بنازم به این قد و بالا ، نگاهش کن ! عجب هیبتی دارد . صد الله اکبر

این ها رو از زبان مادرش شنیدم ، بعد ها فهمیدم که قرار است به عضویت تیم ملی بسکتبال در بیاید.

اما او می گفت : دوست ندارم سنگینی ام برای کسی درد آور باشد ، دوست دارم سبک ترین شهید عالم باشم.

.

.

.

پدر و مادرش را صدا زدند که بروند جنازه پسر شهیدش را تحویل بگیرند... 

امان از دل مادر .. به مادرش چه بگویم .. وای به پدرش چه بگویم..

حاج خانم این پلاستیک ، جنازه پسر شماس .. پسرتون توی جبهه بهش خمپاره اصابت کرده و  ...

و پسرتون پودر شده .. 

.

.

.

اما آخرین جمله پدر شهید همه را میخکوب کرد:

به تمام دشمنان ایران و اسلام بگویید؛

افتخارم این است که پسرم سرباز خمینی است و این را به عالمی نمی فروشم.

/ 2 نظر / 20 بازدید
بردیا

درود خوشحالم از اشنایی با شما دوست من دعوتید به "باران چشمهای تو"

انسان

سلام مثل همیشه عالی