شهدا
 
شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند، دنیا جای ماندن نیست

سلام بچه ها دیدم چون نزدیک امتحانات هست چند تا مطلب از رزمنده هایی که

تو اون شرایط سخت درس میخواندند را براتون بگذارم تا بدونیم که این بچه ها در

هیچ شرایطی درس خود را فراموش نمی کردند و اینکه یه بچه بسیجی باید همیشه

حرف اول را در همه جا بزنه.

 

صبح تا شب تمرین غواصی داشتیم . دویدن توی گل و لای ، شیرجه زدن شنا در آب سرد ، رفته بودیم جبهه یعنی !

شبها هم درس می خواندیم دانشجو ها درس دانشگاه و ما هم جزوه کنکور ، یک کتری چای درست می کردیم و می نشستیم به درس خواندن .

نتیجه کنکور احمد وقتی آمد که شهید شده بود .

رتبه دوم پزشکی .

-------

به نامه هایی که برایش می آمد حسودی میکردیم . همه مان ، حسودی شاید نه ، غبطه . از بس طولانی بودند . شهید که شد وسایلش را که جمع میکردیم تازه فهمیدیم جواب مسئله های ریاضی را برایش می فرستادند

-------

هیچ چیز جلو دارش نبود . حتی جنگ و سر و صدای انفجار یا بازیها و شلوغ کاریهای بچه ها ! قایق را می انداخت توی آب ، می رفت وسط آب ، آنجا می نشست کتاب می خواند ، چه کتاب خواندنی .

-------

اندازه پسر خودم بود سیزده چهارده ساله ، وسط عملیات یک دفعه نشست . گفتم " حالا چه وقت استراحت هست بچه " گفت " بند پوتینم شل شده می بندم راه می افتم " نشست ولی بلند نشد . هر دو پایش تیر خورده بود برای روحیه ما چیزی نگفته بود 

-------

هر کدام یک گوشه سنگر نشسته بودند ، کاغذ به دست ،‌یکی خاطره می نوشت یک وصیت نامه ، او ولی معادله های مثلثاتی کتابش را حل می کرد .

--------

مراد که از مرخصی برگشت دمغ بود . کلی سین جیمش کردم تا گفت . یعنی نگفت ، کارنامه اش را نشانم داد . از بالا تا پایین بیست بود و نوزده ، فقط عربی اش آن وسط دهن کجی میکرد ، هفت .

... نشسته بود کنار چند تا اسیر عراقی و دست و پا شکسته باهاشان حرف می زد ، دهنم باز ماند گفتند یک ماهه کارش همینه ، میاد می شینه با هاشون اختلاط می کنه تا عربی اش خوب بشه .

-------

همه پتو ها را انداخته بودیم رویش ، اما دندانهایش باز هم بهم می خورد . تب کرده  بود . نمیدانستیم چه کار کنیم . خودمان هم سردمان شده بود . دق دلمان را سر صادق خالی کردیم . حسابی دعوایش کردیم که چرا گذاشت برود بیرون . بیچاره زد زیر گریه می گفت : " فکر کردم میره برای نماز شب وضو بگیره ، چه می دانستم توی سوز و سرما میره می شینه درس می خونه ؟ "

--------

سال 72 منطقه عملیاتی والفجر یک ، شهیدی را دیدم که قد و بالایش به 16 – 17 سال می زد . حدود ده سال از شهادتش می گذشت روی پیکرش ، روی سینه ، روی قلبش یک برجستگی نظرم را جلب کرد . با احتیاط که مبادا ترکیب استخوان هایش به هم بریزد دکمه های لباسش را باز کردم ، یک کتاب و دفتر زیر لباسش بود . گشتم ، نه پلاک داشت نه کارت شناسایی .

کتاب و دفترش را ورق زدم . کتاب فیزیک بود . توی دفترش هم جزوه و سئوال ، اول کتاب اسمش را نوشته بود ، با همان شناسایی اش کردیم .

 

منبع:karbalay5.blogfa.co


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢٢ توسط گمنام
تمامی حقوق مطالب برای شهدا محفوظ می باشد