شهدا
 
شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند، دنیا جای ماندن نیست

از خستگی تلو تلو می خوردیم، شوخی نبود، بیش از هفت

هشت ساعت راه رفته بودیم. آن هم روی صخره ها و ارتفاعات.

موقع برگشتن وقتی که بچه ها نه نای حرف زدن داشتند نه پای

رفتن، سر گروهمان گفت: برادر! با یک صلوات در اختیار

خودشان. همه خنده شان گرفته بود چون دیگر برای کسی

اختیاری و توانی نمانده بود. یکی از بچه ها گفت: برادر! اگر در

محاصره دشمن بودیم چه می گفتی؟ و او که در حاضر جوابی

کم نمی آورد، پاسخ داد: هیچی، می گفتم برادرا با یک صلوات

در اختیار دشمن!


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱٧ توسط گمنام
تمامی حقوق مطالب برای شهدا محفوظ می باشد