شهدا
 
شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند، دنیا جای ماندن نیست

 

ایستگاه صلواتی :

دو تا از بچه‌های گردان، غولی را همراه خودشان آورده بودند و‌های های می‌خندیدند. گفتم: «این کیه؟»

گفتند: «عراقی»

گفتم: «چطوری اسیرش کردید؟» می‌خندیدند.

گفتند: «از شب عملیات پنهان شده بود. تشنگی فشار آورده با لباس بسیجی‌ها آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بود. پول داده بود!»

اینطوری لو رفته بود. بچه‌ها هنوز می‌خندیدند.

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱٤ توسط گمنام
تمامی حقوق مطالب برای شهدا محفوظ می باشد