شهدا
 
شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند، دنیا جای ماندن نیست

معلمی از نهضت سواد آموزی به منطقه آمده بود. بعد از تقسیم نیرو به واحد ما ملحق شد. مثل آبی که دنبال گودال می گردد، اینجا و آنجا در پی برادران بی سواد بود تا کلاس نهضت را برایشان دایر کند . چند نفر جمع شدیم. روز اول پرسید:« در میان دوستان کسی هست که خواندن و نوشتن بداند؟»
یک نفر دست بلند کرد. از او خواست بیاید پای تخته سیاه. آمد. گفت: « بنویس نان .»
او کمی گچ را در دستش پایین بالا کرد. معلوم بود نمی داند. مکثی کرد و پرسید:« آقا نان بربری یا لواش؟»
همه خندیدند. گفت :« برو بنشین تا بگویم بربری یا لواش !»


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٢٥ توسط گمنام
تمامی حقوق مطالب برای شهدا محفوظ می باشد