شهدا
 
شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند، دنیا جای ماندن نیست

 

زندگی‌اش شده بود جبهه، گفتم: مادر! تو که این قدر می‌روی منطقه، من نگرانت می‌شوم.

خندید و گفت: مگر خودت نمی‌گویی هر کس از جدش یک ارثی می‌برد؟ خب! شما هم که جدت حضرت زهرا(س) است، نمی‌خواهی ازش ارثی ببری؟ می‌خواهی تو دنیا راحت باشی و داغ پسرت را نبینی؟

********************************

گفت: می‌خواهم با پسرم تنها باشم.

تنهایشان گذاشتند دو رکعت نمازی را که مجید وصیت کرده بود، بالای سرش خواند. روی صورتش را کنار زد و گفت: یادت هست همیشه می‌گفتی خیلی خسته‌ام؟ خسته نباشی مادر!

دست‌هایش را بوسید، سینه‌اش را هم. بعد هم دستمالی را به خونش آغشه کرد برای خلعتش.


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٢۳ توسط گمنام
تمامی حقوق مطالب برای شهدا محفوظ می باشد