شهدا
 
شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند، دنیا جای ماندن نیست

-آخه می‌خوای بری جبهه چکار؟ می‌خوام برات زن بگیرم. آرزو دارم دامادی تو را ببینم.
-مادرجان، باور کن عروسی جبهه قشنگ‌تره.
به سرعت درِ اتاق را قفل کرد. چند ساعت بعد برگشت تا به او بگوید که هم‌ رزمانت رفتند.
هراسان همه جا را گشت. پنجره‌ی اتاق باز بود. پسر از پشت‌بام خانه فرار کرده بود.


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢٧ توسط گمنام
تمامی حقوق مطالب برای شهدا محفوظ می باشد