شهدا
 
شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند، دنیا جای ماندن نیست

 

انگار از آسمان آتش می بارید. به شهید غلامی گقتم: «گروه را مرخص کنیم تا اوایل پاییز

که هوا خنک تر می شود، برگردیم»

گفت: «بگو عاشق نیستیم» گفتم: «علی آقا!هوا خیلی گرم است. نمی شود تکان خورد»

گفت: «وقتی هوا گرم است و تو می سوزی، مادر شهیدی که فرزندش در این بیایان افتاده

است، دلش می شکند و می گوید: خدایا بچه ام در این گرما کجا افتاده است؟ همین دل

شکستگی به تو کمک می کند تا به شهید برسی».

نتوانستم حرف دیگری بزنم. گوشی را گذاشتم، برگشتم و گفتم: «بچه ها، اگر از گرما بی

جان هم شویم، باید جستجو را ادامه دهیم»

پس از نماز ظهر کار را شروع کردیم. تا ساعت نه صبح هر چه آب داشتیم، تمام شد. بالای

ارتفاع  175 شرهانی، چشم هایمان از گرما دیگر جایی  را نمی دید.

به التماس نالیدیم: خدایا تو را به دل شکسته ی مادران شهید ...

در کف شیار چیزی برق زد پلاک بود...


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٥/۱٥ توسط گمنام
تمامی حقوق مطالب برای شهدا محفوظ می باشد