شهدا
 
شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند، دنیا جای ماندن نیست

- پدر کودک رو بغل کرد و تو آغوش گرفت.

کودک هم می خواست پدر رو بلند

کند ولی نتونست. با خود گفت: حتماً چند سال

بعد می تونم.
بیست سال بعد پسر تونست پدر را بلند کنه. پدر سبک بود. به سبکی یک پلاک و

 چند تکه استخوان....

 

----------------------------------------------------------------------------

- "به نام خدا، من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که...."

 


معلم که خنده اش گرفته بود،پرید وسط حرف مهدی و گفت: «ببین

مهدی جان! موضوع انشا این بود که در آینده می خواهید چه کاره

بشین. باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی.مثلاً، پدر خودت

چه کاره س؟


.... : آقا اجازه! شهید شده....

-------------------------------------------------------------

پسرش که شهید شد دلش سوخت. آخه یادش رفته بود برا سیلی که

تو بچگی بهش زده بود عذرخواهی کنه.

 


باخودش گفت: جنازه ش رو که آوردن صورتشو می بوسم.


آوردنش ..... ولی سر نداشت....

-------------------------------------------------------------------------

گفت: وقتی برگردم انگشتر عقیقت رو پس می دم...


وقتی استخوانهاش رو آوردن، انگشتر عقیق لای اونا بود....

-------------------------------------------------------------------------

 گفتم:نه! این عملیات حساسه. ممکنه زخمی بشی و فریاد بزنی.

گفت: قول می دم.

 


اون طرف رودخانه جسد زخمیش رو پیدا کردیم که دهان خودش را پر از

 گِل کرده بود...

----------------------------------------------------------------

 و آخر اینکه اگه دلتون لزرید و بغضتون

 

ترکید کسی اینجا محتاج

 

دعااااااااااست..... همین

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٤ توسط گمنام
تمامی حقوق مطالب برای شهدا محفوظ می باشد