شهدا
 
شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند، دنیا جای ماندن نیست

 

روزگاری جنگی در گرفت.

نمی دانم تو آن روز کجا بودی؟

سر کلاس؟

سر کار؟

سر زمین کشاورزی؟

جبهه؟

یه ویلای امن دور از شهر؟

نمی دانم

اما می دانم خودم کجا بودم ، در گهواره!

روزگاری جنگی در گرفت .

من و تو شاید آن روز به قدری کوچک بودیم که حتی نمی دانستیم جنگ یعنی چه!

و اگر هم کشته می شدیم حتی نمی دانستیم به چه جرمی!

روزگاری جنگی در گرفت و عده ای بهای آزادی من و تو را پرداختند

و امروز تو ای دوست من:

مواظب قدمهایت باش!

 

پا گذاشتن روی این خون ها آسان نیست


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱٢/٤ توسط گمنام

 

مامور سرشماری: سلام مادر،از سازمان آمار نفوس و مسکن مزاحمتون میشم.

 

مادر:سلام،بفرمایید!

 

مامور سرشماری:شما چند نفرید؟

 

مادر:سرش را پایین می اندازد و سکوت میکند...

 

بعد لحظاتی سر بلند میکند و میگوید:آقا میشه خونه ی ما بمونه برای فردا؟

 

مامور سرشماری:چرا مادر؟

 

مادر: آخه شاید فردا از پسرم خبری برسه...

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱٢/٤ توسط گمنام
تمامی حقوق مطالب برای شهدا محفوظ می باشد