شهدا
 
شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند، دنیا جای ماندن نیست

 

راستی یادت هست به مادر گفتی خداحافظ می روم اما انتظار نداشته باش که

برگردم و پشتم را نگاه کنم زیرا اشکهایش اراده ام را سست و پاهایم را بی رمق

خواهد کرد.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۳٠ توسط گمنام

   از وقتی دیده بودش شیفته اش شده بود. داشتیم از شدت ولایت مداریش حرف می زدیم، پرسید : "میدونی بهش میگن شهید زنده؟"
- سردار فضلی رو میگی؟ آره میدونم.
- میدونی برای چی؟

- فکر کنم رهبر بهش این لقب رو دادند!
- میگن توی یکی از عملیات ها تیر یا ترکش میخوره توی چشمش، امدادگرها میان بالا سرش میبینن شهید شده، نزدیکی های پیکرش انفجار میشه و موج انفجار بهش شوک میده، همین باعث میشه که زنده بشه!!!
دهنم از تعجب باز مونده بود، صحت و سقمش با خودش، ولی اون زمان به نظرم هیچی بعید نبود.
روایتی بود که تا حالا از هیچ کس نشنیده بودمش.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢٩ توسط گمنام


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢٩ توسط گمنام

 

عبدولی مدال طلایش را به خانواده شهید حملات گروهک پژاک تقدیم کرد

قهرمان وزن 66 کیلوگرم کشتی فرنگی جهان مدال طلای خود را به خانواده شهید حملات گروهک پژاک تقدیم کرد. 

 

به گزارش گروه ورزشی «خبرگزاری دانشجو»، سعید عبدولی در بدو ورود به زادگاهش اندیمشک، با حضور در منزل شهید بابایی زاده، مدال قهرمانی خود در مسابقات جهانی را به پدر این شهید اهدا کرد.

وی در این دیدار، شهدا و خانواده های آنان را دارای ارزشی بسیار والا و جایگاه آنان را قابل ستایش دانست.

لازم به ذکر است، شهید بابایی زاده از شهدای حملات گروهک تروریستی پژاک در شمال غرب کشور است.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢٧ توسط گمنام

                

 

خیلی عکس قشنگیه. لحظه عروج یه عاشق، لحظه کندن از دنیا و وصل به بالا، قطره خون رو لبش یه دنیا حرف داره، یعنی کی بوده؟! و چی کرده؟! که عکسش شده مرهم دل اون مادرای شهیدی که حتی از پسرشون عکسی هم ندارن .... اصلاً این عکس یه جور نماد شهید و شهادت شده، تا حالا خیلی ها با دیدن این عکس منقلب شدن، فقط خود خدا می دونه که دل پاک امیر حاجی امینی (مسئول واحد مخابرات گردان انصار الرسول) یا هنر خدایی احسان رجبی، خالق این عکس باعث جاودانگی این صجنه شده....

 

خفته پیراهنش چه گل رنگ است

                                                       بسترش خاک و بالشش سنگ است

نعره انفجا رو ترکش و تیر

                                                       درسرش نغمه ای خوش آهنگ است

بی خیال تمام غوغا ها

                                                       که طبیعی عرصه جنگ است

رفته درخواب ناز آن جانباز

                                                       رفته، ماندن برای او ننگ است

خواب نه ابتدای بیداریست

                                                        درجهانی که صاف و بی رنگ است

پرکشیده پرنده این قفس است

                                                       این قفس بهر عاشقان تنگ است



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢٦ توسط گمنام

 

«ابوریاض» از افسران ارتش عراق در زمان جنگ 8 ساله و رجال سیاسی فعلی این کشور

نقل می کند: « در جبهه های جنگ مشغول نبرد بودم که دژبانی مرا خواست. فرمانده مان با

دیدن من ، خبر کشته شدن پسرم را در جنگ به من داد.خیلی ناراحت شدم . من برای او

آرزوهای زیادی داشتم و می خواستم دامادش کنم.


به هر حال ، به سردخانه رفتم و کارت و پلاک فرزندم را تحویل گرفتم و رفتم تا جنازه اش

را ببینم. وقتی کفن را کنار زدم ، شدیدا یکه خوردم. با تعجب توام با خوشحالی گفتم:« اشتباه

شده ، اشتباه شده. این فرزند من نیست.» افسر ارشدی که مامور تحویل جسد بود ، با بی

طاقتی و عصبانیت گفت: « این چه حرفیه می زنی؟ کارت و پلاک قبلا حک شده و صحت

اون ها بررسی و تایید شده.» واقعا برایم عجیب بود که او حاضر نمی شد حرف مرا بپذیرد یا

به بررسی دوباره ماجرا دست بزند. من روی حرف خودم اصرار می کردم اما ناگهان خوف

و اضطرابی در دلم افتاد که با مقاومتم مشکلی دیگر برایم ایجاد شود. در زمان صدام با

کوچک ترین سوء ظن و ابهامی ممکن بود جان شخص و خانواده اش بر باد برود. زود

سکوت اختیار کردم و ارتش مرا مجبور کرد که جسد را برای دفن به سمت بغداد حرکت بدهم.

حتما بقیه مطالب را بخوانید...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢۳ توسط گمنام

 راز


<<  این خاطره قبل از شهادت شهید علی زادسیرجان و

شهید چوپان رخ داده است >>

در پادگان بودم. نیمه های شب موقع نماز شب رسید، بلند شدم که به سمت سرویسهای

بهداشتی بروم و وضو بگیرم هنوز داخل نرفته بودم که صدایی توجه مرا به خود جلب کرد.

ساکت ایستادم تا بتوانم تشخیص دهم صدای کیست؟ کم کم  که با خود حرف می زد صدایش

را شناختم شهید علی زادسیرجان بود . با خود گفتم :  این وقت شب در دستشویی چه می

کند؟ چرا اینقدر با خود حرف می زند و نجوا می کند که  << ای خدا من از این کثافت ها هم

بدتر هستم ..... خدایا مرا ببخش ، نفس اماره ام بر من مسلط شد ......... وای بر من....>>

با تعجب به حرفهایش گوش دادم که صدای دومی هم به صدای شهید زادسیرجان اضافه شد.

دقت کردم فهمیدم شهید چوپان است. شهید چوپان به علی گفت : <<  نصف شب چیکار می

کنی؟ چرا آستین پیراهنت را بالا زدی و با دست کثافت ها را پاک می کنی؟ چه شده تو را به

خدا به من هم بگو ...... من ناله و صدایت را شنیدم به من بگو چه شده؟... >>


از شهید چوپان اصرار و از شهید زادسیرجان انکار ..... تا اینکه اصرار های شهید چوپان

نتیجه داد و شهید زاد سیرجان لب به سخن گشود :  باید قول بدهی که تا وقتی زنده ام و

توفیق شهادت نصیبم نشده این راز بین من و تو در سینه بماند .  در غیر این این صورت

وضعم از این که هست بدتر می شود . شهید چوپان قبول کرد. صدای شهید زادسیرجان با

بغض گره خورده بود و با اندوه گفت : <<  می دانی که بچه های استهبان چند روز است که

به پادگان ما اعزام شده اند  روزی که آنها تازه وارد این پادگان شدند من پیش خودم گفتم

چه خوب من سه ماه زود تر از آنها آمده ام  من السابقون هستم . من از اینها جلوترم و

خلاصه اینکه هوای نفس بر من غلبه کرد و برای یک لحظه غرور وجود مرا فرا گرفت

........

حالا ناراحتم که زمان حضورم در جبهه را به رخ دوستان کشیدم ، پس ریا کردم ........


من کوچکتر از این حرف ها هستم........ من ......... من........>>


صدای گریه ای با صدای شهید زادسیرجان در هم طنین انداخت و از آن زمان راز شهید

زادسیرجان بنا به درخواست خودش در سینه ماند .


پس از اندک زمانی شهید چوپان و شهید زادسیرجان به خیل شهدا پیوستند و راز همچنان

راز ماند .

من نفر سومی بودم که راز آنها را می دانستم  و می شنیدم و با آنها اشک می ریختم . بی

آنکه آن دو شهید بزرگوار من راز آسمانی شهید زادسیرجان را بر سفره زمین پهن کردم تا

آسمانیان زمینی هم با زنده کردن یاد شهدا ستارگان روشن ، خورشید های دیروز شوند.



 

 

به نقل از : حاج حمید شعله


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱٤ توسط گمنام

 

ترس شب عملیات

به نسبتی که نیروها در منطقه‌ی عملیاتی سابقه‌ی حضور بیشتری داشتند، نیروی

تازه‌ وارد و به اصطلاح صفرکیلومتر را نصیحت می‌کرده و دلداری می‌دادند و

اگر نیاز به تهور و بی‌ باکی بود، طبیعتاً دست به تشجیعشان می‌زدند. البته با

اشاره و کنایه و لطیفه.


شب قبل از عملیات، وقتی برای حرکت آماده می‌شدیم، یکی از برادران، بسیجی

جوانی را پیدا کرده بود و داشت او را توجیه می‌کرد:


هیچ نترسی‌ها! ببین هر اتفاقی بیفتد، از این سه حالت خارج نیست: اگر شهید

بشوی مستقیم پیش خدا می‌روی، اسیر بشوی به زیارت امام حسین (ع) می‌روی،

و دیگر این‌قدر در محرم و عاشورا مجبور نیستی به سینه‌ات بزنی، اگر هم زخمی

بشوی و جراحتی برداری، که نور علی نور است. آغوش مامان جان در انتظار

توست، دیگر چه می‌خواهی؟


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱۳ توسط گمنام

این هم از قسمت آخر........

 

اتوبوس های زیادی که کرایه کرده بودیم، پس فرستادیم!ما چند نفر از استهبان با اتوبوس بچه های فسا به مرخصی آمدیم . پس از برگشت از مرخصی متوجه شدیم که در آن هوای گرم ، با امکانات بسیار اندک و طوفان شن که طاقت هر کسی را می گرفت ، افراد روزه گرفته اند . تا اینکه در شورای گردان ، در جلسه ای که به همین منظور گرفته شد با راهنمایی روحانی گردان ، تصمیم بر آن شد که به طریقی قصد افراد را شکسته شود، تا مانع روزه شدن آنها  شود ، زیرا با وضعیت جسمی آنها اگر عملیات می شد، توان مقابله نداشتند . روز بعد با برنامه ریزی اعلام شد افرادی که از مرخصی استفاده نکرده اند با تجهیزات لازم در فلان ساعت ، جلوی نماز خانه آماده حرکت باشند! افراد تا حدودی متوجه نیت این برنامه شده بودند ، پس از بحث های زیادی راضی به قبول این موضوع شدند. که دلیل قبولشان اطاعت از دستور فرماندهی بود ! زیرا اطاعت از فرمانده خود را اطاعت از ولایت(امام خمینی(ره)) می دانستند. از جاده آبادان – شارگان به سمت اهواز حرکت کردیم ، وقتی برای راننده تویوتا که از اهالی داراب بود ماجرا را توضیح دادیم به گریه افتاد.

خلاصه نزدیک غروب و اذان مغرب به اهواز رسیدیم ، بچه ها را به بستنی بندی که بستنی مخصوصی به نام بستنی توپی داشت بردیم. (با وجود امکانات مالی کم ، بستنی حداقل افتاری بود که می توانستیم برای آنها تهیه کنیم). بچه ها که مطمئن شده بودند قصد ما از این سفر شکستن قصد 10 روز آنها بوده ، شاکی و ناراحت شدند ، می گفتند<< فلانی تو قول می دهی که ما به عملیات برویم و برگردیم؟! و قضای روزه واجب خود را بگیریم؟؟!>> و ما هیچ جوابی نداشتیم! در راه برگشت به ایستگاه صلواتی سه راه حسینیه رسیدیم ، مسئول ایستگاه پیر مرد آذری زبان بود که به سختی ماجرا را برای او بازگو کردیم! وقتی متوجه شد از همکاران خود خواست  که حالا که یک ساعت از اذان مغرب می گذشت برای بچه ها افطاری آماده کنند. افطاری که مهیا شد تیلیت ماست بود که شامل انواع نان های خشک از جمله نان خشک بلوری، بازاری و حتی نان خشک سنگک بود ! و برای احترام دستور داد مقداری کشمش و مغز گردو هم به آن اضافه کنند. بعد از افطار کردن بچه ها به مقر برگشتیم ، نکاتی که در این خاطره در خور توجه بود و شاید بنده توان بیان نداشتم  به قرار زیر است.

1- مقید بودن افراد به واجبات دین 

 2- اطاعت از فرماندهی که نشانه اطاعت از ولایت است.

3- رضایت کامل افراد  با وجود امکانات محدود

لازم به ذکر است افرادی که در دارخوین روزه گرفتد همگی در عملیا بدر شهید و مفقود شدند که تعدای از آنها هنوز مفقودالاثر هستند.

در پایان از رزمنده عزیز جناب آقای محمدرضا حکمت آرا کمال تشکر و قدردانی را دارم .      



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱٢ توسط گمنام

قسمت دوم................

 

از اصفهان با قطار به اهواز و از آنجا به منطقه دارخوین و در روستای محمدیه مستقر شدیم. همگی اعزای تیپ رعد که همه افراد ورزیده از سپاه ، ارتش و حدود 70% بسیجی بودیم . در شب عملیات مورد نظر همراه با 120 فروند هلی کوپتر تمرین کردیم . دهه سوم تیر ماه گرما بیش از 50 درجه بود. اما شوق عملیات خاص ، گرما و طوفان شن هیچ تاثیری بر توان و روحیه افراد گردان نداشت . نرمشها و ورزشهای صبحگاهی که جز کسانیکه که آن را دیده یا انجام داده اند، برای دیگران قابل قبول نیست ، جزء برنامه های روزانه بود . همه افراد آماده باش صد در صد بودند و اما افسوس که در یک روز اعلام شد عملیات متوقف شد و آماده باش لغو شد !!.. به افراد اعلام کردند که می توانند به مرخصی بروند البته با حفاظت گفتاری تمام! حالا پس از دو ماه تصمیم آمدن به استهبان گرفتیم . اتوبوس برای بردن افراد به پادگان رسید ، اعلام کردیم کسانیکه برگ مرخصی دارند ، آماده حرکت شوند ، متوجه شدیم عده ای از بچه ها برگ مرخصی نگرفته اند! از شهید ابوالفضل مباشری جویا شدیم که علت چیست؟! گفتند ما فکر کردیم ، چون 5 روز مرخصی داریم و 2 روز در راه رفت و برگشت هستیم و آماده باش لغو شده تا شما برگردید و دوباره برنامه آغاز گردد ، بیش از 10 روز خواهد شد. ما تصمیم گرفتیم که روزه های واجب قضا شده خود را به جای آوریم. این اتفاق در بقیه دسته ها و گردان ها از جمله فسا ، کازرون و زرقان نیز رخ داده بود..........

 

 

منتظر قسمت سوم(قسمت آخر) در ادامه باشید...  


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱٠ توسط گمنام

 

سلام بچه ها این خاطره ای که میخواهم اینجا براتون بنویسم یک خاطره از شهدای استهبان هست و پیشاپیش از آقای محمدرضا حکمت آرا رزمنده هشت سال دفاع مقدس که زحمت کشیدن این خاطره را برای بنده نوشتند کمال تشکر را دارم.

در ضمن این خاطره چون یه خورده زیاد است به صورت چند قسمت در اختیار شما عزیزان می گذارم.

 

قسمت اول:

در سال 1363 با جمعی از یاران سفر کرده در گردان همیشه پیروز فجر بودیم. تیر ماه با ماه مبارک رمضان

مصادف شد. محل استراحت لشکر المهدی که ما هم جزئی از آن بودیم،در پایگاه پنجم شکاری امیدیه بودیم. ماه رمضان را با شور و حال آغاز کردیم،و با توجه به اینکه تازه از خط پدافندی شوش برگشته بودیم ، از رفتن به مرخصی هم صرف نظر کردیم. چند روزی از ماه رمضان نگذشته بود که در یک شب به یاد ماندنی در حضور رضا بدیعی – مرتضی جاوید و جلیل اسلامی........... در شورای گردان اعلام شد که باید برای آموزش اعزام شویم ، اما آموزش خاص است و باید از رزمندگان طالب این آموزش تعهد گرفته شود که از زمان آموزش تا عملیات مخصوص ، در جبهه بمانند. قرار شد تعهد شش ماهه از افراد گرفته شود . ما 20 نفر از رزمندگان استهباناتی تعهد دادیم .(دسته یک از گروهان یک به فرماندهی دسته شهید ابراهیم شمس عزت و فرماندهی گروهان شهید مسلم رستم زاده بودیم).

برای آموزش خاص به پادگان هوانیروز اصفهان اعزام شدیم . کمتر از نیمی از ماه رمضان گذشته بود . در پادگان اصفهان به این علت که هر چند روز باید با هلی کوپتر 212 یا شنوک تا کویر یزد را طی می کردیم، امکان روزه گرفتن برایمان نبود . اما یاد خاطرات شبهای احیا در دشت کویر نمک یزد یا در پادگان الغدیر همراه با حضور سردار شهید صیاد شیرازی (که خود مستقیما مسئولیت تیپ رعد را به عهده داشت) هرگز از یادم نمی رود. آموزش نیمه های تیر ماه به پایان رسید  و به منطقه اعزام شدیم........

منتظر قسمت های بعدی این خاطره باشید.....


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۸ توسط گمنام


شهیدان عبدالرزاق زارعان وحسن منصوری.
شب دوم عملیات فتح المبین- عراقی ها پادگان (عین خوش) را محاصره نموده وقصد پاتک داشتند. به دستور حاج حسین خرازی قرار شد همه دستگاه های مهندسی چراغ ها را روشن کنند وبه سمت عراقی ها حرکت کنند . شهیدان عبدالرزاق زارعان وحسن منصوری با موتورسیکلت با چراغ روشن جلوی دستگاه ها حرکت نمودند. این موضوع باعث شد دشمن تصور کند که تانک های ایرانی به سوی آنها می آیند و از ترس  تنگه ابو قریب را که با یک تیپ زرهی از آن دفاع می کردند تخلیه و عقب نشینی کردند. تنگه با تدبیر فرمانده لشکر و شجاعت نیروهای مهندسی به دست رزمندگان  اسلام افتاد.

 

در آخر از اون دوست عزیزی که این مطلب را برام فرستاد کمال تشکر را دارم. 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۸ توسط گمنام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

شهید گمنام به نظر من فقط اون شهیدی نیست که رو مزارش اسمی نیومده خیلی

 

از شهدا در عین حال که اسمشونم رو مزارشون هست گمنامن بین مردم بین ما

 

طبق گفته اقا که زنده نگه داشتن یاد شهدا در این دوره کمتر از شهادت نیست هر

 

کدوم شهیدی رو که میشناسید اینجا معرفی کنید که اگر اطلاعاتی ازشون دارید مثل

 

وصیت یا مشخصات اخلاقی اون شهید بنویسید حالا اون شهید چه از بستگانتون

 

باشه یا شهیدی که جایی زندگینامشو خوندید یا اسمشو شنیدین ولی بین مردم

 

اسمشون آشنا نیست


 

یا علی بگید و شروع کنید

 

 

کاش منهم دلی همچون شهیدان داشتم

 

تا که دست از دامن این خاک بر می داشتم


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٤ توسط گمنام

نشست شهدا و آرمان رهایی قدس

آزادی قدس شریف مسئله فلسطین یکی از دلایل اصلی قیام امام خمینی و شکل گیری انقلاب بوده است. امام خمینی حتی حمله عراق به ایران را بخاطر دور کردن ایران از مسئله فلسطین می دانستند: ابرقدرت ها بویژه آمریکا با فریب صدام، با هجوم به کشور ما، دولت مقتدر ایران را سرگرم دفاع از کشور خود نمود تا مجال به اسرائیل غاصب تبهکار دهد تا به نقشه شوم خود که تشکیل اسرائیل بزرگ از نیل تا فرات است اقدام نماید. صحیفه نور ج 18 صفحه 93

و در جایی دیگر میفرمایند: جنگ ما فتح فلسطین را به دنبال خواهد داشت.

شهدا و رزمندگان ما نیز با الهام از امام خمینی، همیشه به دنبال آزادی قدس شریف بودند بطوری که در سال 61 گروهی از لشکر 27 محمد رسول الله(ص) عازم لبنان می شود. و یا نام آخرین عملیات آزادسازی خرمشهر را "الی بیت المقدس" نام گذاری می کنند.

 

وعده ما جمعه یادتون نره


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۳ توسط گمنام
تمامی حقوق مطالب برای شهدا محفوظ می باشد