شهدا
 
شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند، دنیا جای ماندن نیست

 

«یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال»

باز آخر سال شد و عید باستانی نوروز فرا رسید و موقع آن است که خانه تکانی انجام دهیم و سفره هفت سین را پهن کنیم تا سال تحویل گردد و ما در کنار خانواده، سال جدیدی را آغاز نماییم.

 

به دید و بازدید و سفر برویم و خوش بگذرانیم تا خستگی ناشی از یک‌سال فعالیت را بتوانیم از تن بیرون کنیم. در روز سیزده هم به آغوش طبیعت رفته و با طبیعت سرسبز بهاری هم‌نشین شده و روحیه تازه‌ای بگیریم و خود را برای کار و کوشش و فعالیت‌های آتی در طول سال آماده سازیم.


بعضی از مردم جهت دید و بازدید و تفریحات متعدد به خارج از کشور سفر نموده و یا به اماکن دیدنی در اقصا نقاط کشور سر می‌زنند و با خرج‌های کلان و آن چنانی که بی بند و باری، فساد، فحشا و... هم چاشنی آن می باشد، خوش می‌گذرانند و  جایی را برای معنویات و تفریحات باطنی، صفا و جلای دل خود قرار نداده‌اند.


در این میان عده‌ای از مردم چند ماه قبل از سال جدید، خود را به مناطق جنگی جنوب کشور رسانیده و به عنوان خادمین شهداء خود را وقف خدمت برای شهداء و زائران و شیفتگان و دل‌باختگان این شهیدان می‌نمایند.


عده ای هم در قالب کاروان‌های راهیان نور به مناطق جنگی رفته و به یاد آن موقع که رزمندگان ما در هشت سال دفاع مقدس که دور از منزل و خانواده بودند و برای دفاع از ناموس خود و دفاع از این مرز و بوم جانانه می جنگیدند و برای آن‌که هم وطنان عزیزشان بدون هیچ مشکلی بتوانند راحت شب را تا صبح به سر برند و عید نوروز را جشن بگیرند و با امنیت کامل سال جدیدشان را آغاز کنند. سفره هفت سین خود را در آن‌جا پهن می‌نمایند.

در جهبه هم رزمندگان و شهدای ما این رسوم اصیل ایرانی را به دور از خانواده و با کمترین امکانات اجرا می‌نمودند و در سفره هفت سین آنها به جای سیب، سماق، سنجد، سمنو و سایر تجملات سفره هفت سین برادران تخریب عبارت بود از: 1- مین سوسکی 2- مین سبدی 3- سیم تله 4- سیم چین 5- سیم خاردار 6- سرنیزه 7- سی چهار (موادمنفجره) و در جای دیگر رزمندگان و شهداء ما از 1- سوزن اسلحه سیمینوف 2- سمبه اسلحه 3- سیم خاردار 4- سیم چین 5- سینه بند (جای خشاب) 6- سربند (یازهرا) 7- سیم جنگی و علف‌های سرسبز و سنگر را هم به عنوان مواردی از هفت سین استفاده می نمودند. رزمندگان و شهدای ما که در اسارت بودند به دور از چشم مزدوران عراقی جهت حفظ  و ارتقاء روحیه خود این رسوم را تا آنجا که ممکن بود اجرا می نمودند و جشن می گرفتند.

با محدودیت‌هایی که در تهیه هفت سین داشتند به ناچار از 1- تکه ای از سیم خاردار 2- سوزن 3- سیمان 4- سنگ 5- سبد 6- قرآن و... استفاده می کردند و به یاد آن موقع که در کانون گرم خانواده شان حاضر بودند این جشن را در آنجا برپا می کردند تا از آن روحیه گرفته و خود را برای رویارویی با دشمن بعثی، شکنجه‌ها و زجرهای اسارت و نوشیدن شربت شهادت، خود را آماده سازند. چه زیباست!!! همان‌طور که در منزل خانه تکانی انجام می‌دهیم، خانه تکانی دل خود هم انجام دهیم و همان طور که سفره هفت سین را در منزل و کنار خانواده، دوستان و اقوام خود برپا می کنیم، برای یک‌بار هم که شده است برای آنکه زحمات شهیدان را ارج نهیم و حافظ خون آنان باشیم با حاضر شدن در مناطق جنگی این سفره را در جوار شهداء و به یاد شهداء پهن نمائیم و فرهنگ ایثار، شهادت، از خود‌گذشتگی، سادگی، ایمان، استقامت را در دل خود زنده کنیم و آن را به فرزندانمان بیاموزیم و یاد شهیدانمان را زنده نگه داریم و به گفته امام و رهبرمان امام خامنه‌ای (مدظله العالی) که می فرمایند:  ((امروز زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهداء کمتر از خود شهادت نیست )) عمل کرده باشیم.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ توسط گمنام

 

وقتی به خانه می آمد ، من دیگر حق نداشتم کار کنم .
بچه را عوض می کرد ، شیر برایش درست می کرد . سفره را می انداخت و جمع می کرد ، پابه پای من می نشست ، لباس ها را می شست ، پهن می کرد ، خشک می کرد و جمع می کرد .
آن قدر محبت به پای زندگی می ریخت که همیشه به او می گفتم : درسته که کم می آیی خانه ؛ ولی من تا محبت های تو را جمع کنم ، برای یک ماه دیگر وقت دارم .

نگاهم می کرد و می گفت : تو بیش تر از این ها به گردن من حق داری .
یک بار هم گفت : من زودتر از جنگ تمام می شوم وگرنه ، بعد از جنگ به تو نشان می دادم تمام این روزها را چه طور جبران می کردم ..

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ توسط گمنام

 

قانون اول:بارالها، اعتراف می کنم از اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزی ده آیه قرآن را باید بخوانم.اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را بخوانم روز بعد باید حتماً یک جزء کامل بخوانم.  تاریخ اجراء 4/5/69

قانون دوم:پروردگارا! اعتراف می کنم از اینکه نمازم را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم. حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم.اگر روزی به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم، روز بعد باید نماز قضای یک 24 ساعت (17 رکعت) بخوانم.  تاریخ اجراء 11/5/69

قانون سوم:خدایا! اعتراف می کنم از اینکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرّب بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت را بجا بیاورم روز بعد باید 20 ریال صدقه و 8 رکعت نماز قضا بجا بیاورم . تاریخ اجراء 26/5/69

قانون چهارم:خدایا! اعتراف می کنم از اینکه شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم.حداقل در هر هفته باید دوشب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهای پنجشنبه و شب جمعه باشد.اگر به هر دلیلی نتوانستم شبی را بجا بیاورم باید بجای هر شب 50 ریال صدقه و11 رکعت تمام را بجا بیاورم .  تاریخ اجراء 16/6/69

قانون پنجم:خدایا! اعتراف می کنم از اینکه «خدا می بیند» را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خودم کارکردم.حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبح جمعه باید سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم باید هفته بعد 4 صبح زیارت عاشورا و یک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آن را در اولین فرصت به اضافه 2 حزب قرآن بخوانم. تاریخ اجراء 13/7/69



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ توسط گمنام

 

 

شب باشد و تنهایی! 

شب باشد و بی کسی! 

شب باشد و بغض!

شب باشد و اشک!

و تو یاد نکنی از :

همه همسران شهدا که شب ها در تنهایی و بغض و اشک سر بر بالین گذاشتند!

همه مادران شهدا که شب به عشق تصویر فرزند با بغض و اشک شب را به صبح رساندند!

همه فرزندان شهدا که شب که می شد سرما و سوز بی کسی به تمام جانشان نفوذ می کرد!

با شهدا ما چه کرده ایم !!!!!!!!!!


 

تصویر پسرش را روی پیراهنم می زنم به عنوان قهرمان من!

تصویر همسرش را قاب گرفته ام روی دیوار اتاقم زده ام به عنوان قهرمان من!

تصویر پدرش را روی کتاب و مجله چاپ کرده اند و من می حرمشان به عنوان قهرمانان من!

و مادر، و همسر، و فرزند را به گوشه های دنج این شهر سپرده ام !

با شهدا چه کرده ایم !!!!!!!!!!!!!


 

دلش تنگ یک بهشت زهرا باشد و تنها نتواند برود!

و من عشقم که بکشد سوار ماشین می شوم .می روم بهشت زهرا سر خاک پسر او! دلم را سبک می کنم و برمی گردم!

و او هم چنان دلتنگ یک بهشت زهرا باشد و تنها نتواند برود!

با شهدا چه کرده ایم !!!!!!!!!!!!!


 

کنگره بزرگداشت سرداران شهید 

سمینار بزرگداشت شهدای دانشجو

همایش نکوداشت شهدای ...

یکبار به خود مان فرصت بدهیم 

و کنگره بزرگداشت مادران شهدا را برگزار کنیم

و سمینار بزرگداشت همسران شهدا 

و همایش نکوداشت فرزندان شهدا 

با شهدا ما چه کرده ایم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شهدا را چند وقتی است ما دوباره شهید کرده ایم!


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ توسط گمنام

 

وقتی در مرز زندگی می کنی، وقتی جایگاهت خاص است، وقتی کنارکشیدنت راه دشمن را باز می کند، نباید منتظر بمانی. باید بجنگی، حتی با دست خالی.

بسم الله

سخت تر از این دیگر نمی شود، داری زندگی ات را می کنی. یک روز یک عالمه تانک هجوم می آورند به خانه های مردم.
 
شهر گلوله باران می شود. خانه ها خراب می شوند. ارتش سروسامان درستی ندارد. فرمانده کل قوا حواسش نیست انگار (و بعداً معلوم می شود دستش با دشمن های ما توی یک کاسه بوده.) کسی نیرو نمی فرستد. اسلحه نمی فرستد. از پشتیبانی خبری نیست. شهر دارد سقوط می کند. سخت تر از این دیگر نمی شود.

این وسط یک سری جوان می¬آیند وسط میدان، هرکاری بلدند می کندد تا شهر سقوط نکند، با دست خالی. خالیِ خالی. وقتی هیچ کس هم حواسش نیست. از پشتیبانی خبری نیست. می ایستند و می گویند شهر نباید سقوط کند، هرطور که شده. فکر کن اگر نیامده بودند وسط میدان، اگر منتظر نیروی کمکی مانده بودند، شاید محاسبه فرماندهان ارتش عراق عملی می شد.

خیلی وقت ها می بینیم، می بینیم که دشمن حمله می کند، جلو می آید. می بینیم که خانه ها خراب می شوند. تلفات می دهیم. می بینیم دشمن پله به پله جلو می آید و کسی جلودارش نیست.
 
امّا بهانه می آوریم، که ما الآن با دست خالی مگر چه کار می توانیم بکنیم؟ ما که بلد نیستیم. ما که کارمان این نیست. مگر نباید مسئول ها حواسشان باشد؟

محمد جهان آرا و بچه هایش اگر این طوری فکر می کردند، شاید من و تو الآن اینجا نبودیم.

وقتی در مرز زندگی می کنی، وقتی جایگاهت خاص است، وقتی کنارکشیدنت راه دشمن را باز می کند، نباید منتظر بمانی. باید بجنگی، حتی با دست خالی.

خیلی وقت ها وقت کم است. خطر سقوط هست. حتی با دست خالی باید آمد به میدان. خیلی وقت ها باید یک گروهی بیایند، مثل جهان آرا و بچه هایش، بگویند ما می ایستیم و دفاع می کنیم، و منتظر هیچ چیز نمانند. می شود نقشه های دشمن را نقش بر آب کرد، حتی با دست خالی.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ توسط گمنام

 

خبر تفحص پیکر شهید حمید باکری تکذیب شد
خبر تفحص پیکر شهید حمید باکری توسط سازمان های مربوطه تکذیب شد.

دبیر ستاد راهیان نور کشور، خبر منتشر شده در برخی رسانه‌ها مبنی بر پیدا شدن پیکر شهید «حمید باکری» را تکذیب کرد.


جواد تاجیک تصریح کرد: این شایعه توسط یک فرد ناآگاه منتشر شده است.

وی افزود: طی روزهای اخیر پیکر دو شهید در مجنون پیدا شده است که هم‌اکنون نیز این پیکرها به اهواز منتقل شده‌اند و هیچکدام از آنها متعلق به شهید «حمید باکری» نیست.


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ توسط گمنام

 

گفتم این روزها که از همه جا بوی تبلغ می آید، این روزها که همه به فکر سوء استفاده اند از صحبت های آقا و امام، این روزها که عده ای مظلوم نمایی می کنند، این روزها که....

(لحنم را عوض می کنم)

این روزها که کم کم بوی جبهه می آید، بوی اردوی راهیان نور، این روزها که کم کم همه دارد یادمان می رود بر این خاک چه خون ها که نریخته است، این روزها که جانبازی را بعضی ها مرده اند معیار معرفی خودشان در کاندیداتوریشان، این روزها که تزویر دارد سر می کشد به آسمان، این روزها که از شهیدها سخن گفتن در سخنرانی ها جز بویی کثیف بر نمی خیزید....

(باز لحنم را عوض می کنم)

این روزها که داریم در مجموعه مان آماده می شویم برای یادواره شهدا، این روزها که برای ما سال هاییست که جز حرف از شهدا ندارد، این روزها که قرار است مثل شهدا حضور در صحنه مان را به رخ جهانیان بکشیم، این روزها که عده ای دارند عکس های با لباس خاکیشان را می دهند به مشاوران تبلیغاتیشان تا با فوتوشاپ، تسبیحی در دستانشان قرار دهند و آن را بفرستند چاپ خانه تا شهرها را پر کنند از ریاکاری، این روزها که افق نگاه احمدها و ابراهیم ها و مصطفی ها و... را ملعبه ی کنفراس های سیاسی کردن چیزی عادی شده است برای بعضی ها...

(باز می خواهم لحنم را عوض کنم اما...)

نمی توانم آرام باشم. نمی توانم سادگی دوستانم را در دست و پا زدن برای عده ای که هیچ آینده روشنی ندارد شعارهایشان، ببینم و آرام باشم. ناراحت خودمانم. ما قرار نبود مشغول و سرگرم این چیزها شویم. ما قرار نبود مشغول این بازی های سیاسی شویم...

ما چقدر عقبیم از شهدا...

میدانم؛ خیلی بد نوشتم. خیلی بد به این نقطه رسیدم؛ آخر این شعر اجازه نمی دهد بیش از این حرف بزنم. باید آن را بنویسم تا بخوانید و حرف دلم را بدانید:

 

" جاده باز است تا شهادت هست، کفش های من و تو واماندست

بندها را ببند! راه بیفت! جاده چندی ست بی صدا ماندست

بوی « ای کاش » می دهد دهنت، گریه تنهاترین بهانه ی توست

هی دریغ و دریغ، حسرت تیغ، تیغ در این دریغ ها ماندست

سایه های فریب و آه دریغ، هی به دنبال کفش می آیند

تا نگیرد مسیر پایت را، تا نگویی به سر چرا ماندست

ظلمت چشم هات می گوید، هیچ فانوس بخت روشن نیست

چشم امید بسته ای به کجا؟ روشنِ رد پا تو را ماندست

رمل های شهید می ریزند، نور خود را به پای رفتن تو

تا بجنبی به خویش پا رفته ست، سوی آنجا که رد پا ماندست

رمل های شهید بیدارند، می شمارند وقت شن ها را

تا بیاید کسی شهادت را، تا بیاید کسی که جا ماندست... " (1)

 

------------------------------------------------------

1 سروده ی سیدمحمدحسین ابوترابی؛ کتاب « قطار در پیاده رو »


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ توسط گمنام
رهبر معظم انقلاب در آستانه انتخابات نهمین دوره مجلس:

ملت روز جمعه سیلی سختی به چهره استکبار می‌زند

حضرت آیت الله خامنه‌ای حساسیت انتخابات روز جمعه را بیشتر از انتخابات دوره‌های قبل دانستند و فرمودند: در کنار مسئله حضور مردم، رأی به نامزدهای صالح نیز مهم است.

 

به نقل از پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری، حضرت آیت الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی صبح امروز در دیدار هزاران نفر از قشرهای مختلف مردم و خانواده های معظم شهیدان و ایثارگران، حساسیت انتخابات روز جمعه را بیشتر از انتخابات دوره‌های قبل دانستند و با اشاره به اهمیت بسیار زیاد حضور گسترده مردم در انتخابات نهمین دوره مجلس شورای اسلامی، تأکید کردند: به لطف الهی، ملت ایران در انتخابات روز جمعه، سیلی سخت تری از 22 بهمن، به چهره استکبار خواهد زد و عزم و اراده مستحکم خود را به رخ دشمن خواهد کشید تا جبهه استکبار بداند که در مقابل این ملت، کاری از پیش نخواهد برد.

حضرت آیت الله خامنه‌ای با اشاره به تبلیغات پرحجم و گسترده چندین ماهه رسانه های جبهه استکبار برای دلسرد کردن مردم از حضور در انتخابات مجلس افزودند: در همه دنیا، انتخابات پرشور، مظهر زنده بودن یک ملت و عزم و اراده راسخ آنان است، بنابراین در هر کشوری که حضور مردم در انتخابات گسترده باشد، نشانه هوشیاری ملت و همراهی آنان با نظام خود است.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ توسط گمنام

 

اینجا کربلاست . صدای ما را از کنار علقمه می شنوید.

هم اینک نهری است شرمنده از نهر بودنش.

رودی است که بی صدا می خروشد تا صدای خروشش تشنه کامان کربلا را

نیازارد. شاید عطش را فراموشش کنند.

اینجا بازوانی است به خون غلطیده که نشان پیروزی را در سرانگشتانش می بینم .

کمی آن سو تر قتلگاه است. بدنی می بینم بی سر ، اما سرافراز و رگهایی که

مهربانانه خاک تشنه را از خون خویش سیراب می کنند و رود را باز هم شرمنده

تر می بینم.

اینجا کربلاست ، صدای ما را از کنار فرات می شنوید.

صدای ما را از شلمچه میشنوید. به یادماندنی ترین کربلاهایش کربلای چهار و

پنج هستند . همانهایی که "هفتاد و دو تن " های بسیاری را به خود دیدند.اینجا نبرد

نیزه و شمشیر نیست. اینجا ستیز تن و تانک است!

قصه ی شبهای یلدای اینجا ، حکایت سرها و نیزه هاست. روایت سرها و موشک

هاست .

اینجا سر حسین ها را با خنجر نمی برند . اینجا هر سری را موشکی حواله می کنند .

اینجا اسب ها بر بدن زخم زخم و صدچاک شهدا نمی دوند. اینجا بر بدن هر

شهیدی ردی از تانک هاست .

اینجا شلمچه است ، صدای ما را از جوار شهــــــــــدا می شنوید... !

                                                                                                                 (إنشـــاألله)


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ توسط گمنام

 

شاید گمنامی غریبترین و زیباترین واژه ای باشد که تا کنون به گوش شنیده ام،

و مزار شهدای گمنام غریبترین مزاری که به چشم دیده ام،

که آن مزار یک زائر بیش ندارد و آن هم مادر بی حرم …

و خوش به حالت ای گمنام…

تو راه حسین (ع) را برگزیدی و به بهترین وجه ممکن به خدایت رسیدی،

و گرچه در زمین گمنام هستی ولی در آسمان و در میان عرش نشینان مشهور…

و فقط این را می دانم که تا ابد به حالت غبطه می خورم.


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٩ توسط گمنام

فرق نمیکند حزبت چیست اینکه همه باهم در کنار هم برای سر افراز کردن ایران تلاش میکنیم مهم است
ایرانی اسلامی و سربلند تر از قبل که خاری باشد در چشم استکبار جهانی و یاوری برای مظلومان و نابود کننده اشغال گران


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۸ توسط گمنام

 

آیا شهدا رفتند که ما بیخیال از کنار عکس های آنان که مزین خیابانها و کوچه

هاست، رد شویم و به حال خود بوده و رد مقام عمل، پیام آنان را لگد کوب کنیم.

*شهیدعلی رضاسلمانی*

 

-------------------

خون نوشت:

خواستم برای این عکس بنویسم، بغض گلویم را فشرد ودستم لرزید و ندایی به دلم

نهیب زد که با چه رویی میخواهی برایش قلم بزنی فقط بگو تا ابد شرمنده ی

شمایم.

 

التماس دعا

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٦ توسط گمنام

 

«بوی باروت» عطر سرمستی پرستوهای زخمی است که آسمان نگاهشان همیشه ارغوانی است. به این خانه که می‌رسی، چون موسی دل به آتش بزن و پاهایت را به مهمانی خارهای بیابان ببر که این خانه، سجده‌گاه آسمانی‌هاست.

دلت را به گوشه چفیه گره بزن و در کنج حرمخانه این خاک‌ها با دل آواره‌ات خلوت کن. اگر برای دیدن خودت دلتنگ شدی، سری به سرهای بی‌تن بزن و برای شنیدن توسل خشکیده بر لب­های خاموش،‌ خودت را به گریه‌های سنگر بسپار. اینجا کنعان دلدادگی است. این سرزمین بوی پیراهن یوسف‌های شهید را برای روز مبادا در چشمان غم گرفته‌اش به امانت نگه داشته است.

از گوشه گوشه این سرزمین، صدای «السلام علیک یا اباعبدالله» می‌آید. اگر خوب نگاه کنی علم‌های شکسته را خواهی دید، آن طرف‌تر هم ابالفضلهای تشنه را به نظاره خواهی نشست.

تو برای تازه شدن به هوای پاکی پناه برده‌ای که در آن عطر شقایق‌ها و اقاقی‌های آسمانی به هم آمیخته است.

اینجا سرزمین قلندر مردانی است که تا آخر کوچه‌های عرفان را با محبت زهرا رفته‌اند. اینجا مردانی به طواف خدا رفته‌اند که هشت فصل را در آغوش خدا بوده‌اند.

اینجا محراب عشق است. مظهر غرور زمین است. اینجا سرزمین فرشتگان است. اینجا سرزمین خداست. آغاز عاشق شدن خدا، آغاز لبیک است.

اینجا شلمچه است. سرزمین زخم و مرهم. سرزمین سنگرهای خالی. سرزمین افق­های باز. سرزمین عشق بازی با بی‌نیاز. اینجا حرفی از «من» نیست و در دستان پینه‌بسته خاک، حرفی جز عشق نیست.

مانده‌ام که بگویم: «شما ای خورشید‌های معجزه، این بار هم دستی تکان دهید و برای دوباره جوانه زدن لاله‌ها راهی تازه روشن کنید!»


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٤ توسط گمنام

 

در پیچ و تاب درد…

انگار عمر غصه هایش سر نمی آمد

می ساخت با درد و صدایش در نمی آمد


یک تخت، کنج یک اتاق و یک سبد دارو

یک شب به چشمش، خواب خوش دیگر نمی آمد


هی سرفه پشت سرفه، سوز سینه و خون، آه

زجری به این اندازه درباور، نمی آمد


در پیچ و تاب درد، وقتی بی رمق می شد

آن جا چه ها که بر سر مادر نمی آمد


مادر که حالا بغض را آرام می بارید

اما صدای گریه، پشت در نمی آمد


انگار او هم قطره قطره آب می شد، آه

می ساخت با درد و صدایش در نمی آمد


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱ توسط گمنام
تمامی حقوق مطالب برای شهدا محفوظ می باشد